Sahifeyehasti
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماندما سه تا….
دوستای خوبی بودیم…
مرداد، فروردین و اردیبهشت
عجله داشتیم که با هم به دنیا بیایم
با هم بزرگ شدیم
چندسالی هم مدرسه ای بودیم
- وقتی ماشین پیچید توی کوچه فکر کردم هانی اومده، بی خبر، زنگ درو که زدی تعجب کردم که تو، الان، اینجا؟! روسری ساتن رنگی رنگی شادت معلوم بود که با خبرای خوشی اومدی، بسته رو دادی دستم، کارتای عروسی بود! چه با سلیقه… بوی عطرتو میداد… و من با بغضی که تو لبخندشو دیدی بدرقه ات کردم….-
عصر های پنج شنبه، خونه مامان جون، حرف دل می زدیم
رازها و قول هامون
دل های شکسته ای که کنار هم چسبوندیمش
نامه هامون
- می خواستم برم مکه، نگران طرحم بودم، تو برام یه حجم عالی ساختی… و همون شد ایده اصلی پروژه من، امروز تحویلش دادم-
ما سه تا خوشبخترین دخترهای دنیاییم…
همدیگرو داریم
و من بی صبرانه منتظرم که تو لباس سفید با تاج و تور خنده هاتونو ببینم…
پی نوشت: ۲۲ و ۲۸ این ماه عروسی دو تا دختر عمه های منه که از ته دلم دوسشون دارم….
خدایا، خوشبختی و عاقبت به خیریشونو ازت می خوام
روزت مبارک….
نمی دانم می توانم هیچ وقت حس مادرت را بفهمم که آرام بر پوست خود دست می کشید تا تپش قلبت را حس کند و برای ساعت ها بی صدا اشک بریزد که چطور بار فرزندش را به تنهایی بر دوش کشد
امیدوارم هیچ وقت درک نکنم…
- جنگ نامرد
جنگ بی شرف
جنگ… -
نمی دانم وقتی مادرت با تمام رویای تازه عروس بودنش وقتی خبر شنید دیگر نخواهد آمد می دانست تو در راه آمدنی تا یادگار او شوی؟!
نمی دانم برای تو تمام این بیست و شش سال چگونه گذشت وقتی به او فکر می کردی و بر مادرت چه گذشت وقتی از او می پرسیدی….
نمی دانم ناراحتت می کند آن لحظه ها که پدر برای خنده من زمین و زمان را به هم میریزد…
نمی دانم بغضم را پشت کلمه هایم می بینی؟!
دوست داشتم همانطور که ساعت ها فکر می کنم برای تو و پدر چه هدیه بخرم برای او هم فکر می کردم…
دوست داشتم به جای عبور سرسری از هدیه برای مردی که برایم غریبه است برای او هدیه می خریدم…
دوست داشتم من هم مثل همه لذت یک پدرشوهر مهربان را تجربه می کردم….
دوست داشتم هر بار که از تو دلگیر می شدم به او می گفتم، که پدرها نازکش دخترانند
- هنوز هم وقت هایی که دلم می گیرد از تو به او می گویم،
می دانم که می شنود و می دانم که مهر اوست که زندگیمان آرام است….-
همه اینها بهانه بود که بگویم روزت مبارک بهترین پدری که هیچ وقت ندیدیمت…
می دانم از آنجا هم نوشته هایم را می خوانی و مثل همه پدرشوهر ها هوای عروس کوچک دل نازکت را داری…
دوستت دارم….
من – بدون قید و بند-
نشسته ام و کارها آوار شده است روی دوش های خسته ام….
و من با تمام وجودم فشار سنگین را ندید می گیرم
پایم را روی شیشه خنک میز دراز می کنم، کمی اذیتم می کند
توی راحتی فرو می روم و خیره به نقطه ای نامعلوم خاطراتم را مرور می کنم
- دیشب خواب آشفته ای دیدم…
دوستم به تازگی عروسی کرده و دیشب در خواب من چشمان قهوه ایش غم داشت
من گریستم و گفتم باید ببینمت، انگار هر دو می دانستیم خواب است
و او با شیطنت همیشگیش که در پرده ای غم مخفی شده بود نگاهم کرد
همدیگر را در آغوش کشیدیم و او نزدیک گوشم زمزمه کرد:
تو بیشتر از من نیاز به گفتن داری، باید به خاطر تو همدیگر را زود ببینیم….
از خواب که پریدم آشفته شدم
او می دانست و من هم می دانستم، هر دو لا به لای خنده ها و آهنگ و رقص خواندیم که دل هامان درد دارد و درد مرهم می خواهد و چه چیز بهتر از صبح تا غروبی است که کسی را نگاه کنی و هیچ نگویی و او همه چیز بداند و تو همه چیز بشنوی….-
به پاییز هشتاد و هشت که فکر می کنم نا خودآگاه زانوهایم را در آغوش می کشم
خاطراتم فرزند نامشروع ذهن من است و باید دور ریخته شود
حتی اگر بهترین ها را برایم داشت….
برنامه هایم را در ذهنم مرور می کنم، چند ماه پرکار برایم دست تکان می دهند
آغوشم با روی تمام کارها باز می کنم و آن همه فشار سنگین را در آغوش می کشم
من برای این ساخته شده ام….
خاطرات خوب است اما نه برای خاطره بازی….
تمام ناراحتی خواب دیشب را فراموش می کنم، من می مانم و خوشی آن همه کار که باید انجام شود…
خدایا شکرت
پی نوشت: این تغییر فونت دست من نیست! نمی دونم چشه!
در باب سفر گیلان
بعدازظهرچهارشنبهبایکعدداتومبیلبهنام "مینیبوسچینی" ویکعدددیگرازهمانهاپشتسرما (یاماپشتسرآنها!) بهسمتجادهتهران – رشتحرکتکردیم….
تاغروبآفتابسرگرمانواعحرفهاوبازی هابودیم
بدازنمازوشامدرحوالیقزوین….
شببود،تاریکی،خواب،گوجهسبزوحشیواهلی….
-کشفکردیماگرساعتیکنیمهشبگوجهسبزبخوریمبههمراهآلبالوخشکحالمانبدنمیشود-
شباولدقیقانه،سحرروزاولسفررالاهیجاندرمکانیسردونموراستراحتکردیم
حدودهشتونیمصبحپسازصرفصبحانهشاهانه – نانوپنیروحلواشکاریوچاییکهبهسختیدممیکشید- بهمقصداولینروستاحرکتکردیم
هوایسرشارازطراوت،خستگی رابردهبود
عروسی همدیدیماماعروسمحلینبودبسیاربسیارشهریبود
ناهاررادرحوالیهمانعروسی دریکرستورانتقریبامحلیکبابچنجه -دنبه- نوشجانکردیموتاجایکهمیشدسیرتازهوسیرهترشیخوردیمآنقدرکهامامزادهبالایتپهراباهنهنطی کردیموازنمازدیگربرناخواستههمانبغلدرایوانامامزدهولوشدیموبهاصراراستادبرفشارافتادهغلبهکردیم
روستاییزیارتکردیمباساکنانغمزدهکههنوزبارزلزلهسالهاپیشلابهلایخطوطپیشانیشاندیدهمیشد،زیباوبکرباتپه هایسبزودرختچه هایی درستمثل نقاشیبچه ها…
غروب،دریاچهونیزارراپشتسرگذاشتیموبهتزدهاقامت گاهمانرادیدیم! بناییدرمیانکوهکهدوردستهاکمی نورخانهروستاییبهچشممیخورد…
هواکهتاریکشددریاچهرادورزدیموصدایهیاهویقورباغههاهیجاندخترانمانراچندبرابرکردو…..
شامهمانصبحانهشاهانهراداشتیمبااینتفاوتکهبهجایحلواشکاریهندوانهنوشجانکردیم
فضاکمی تنگوفشردهبودبهسختیجاهاراانداختیموفکرخبیثانهدرذهنهمه مانقوتمیگرفت…
شرایطمهیابود،برگهبزرگی ساختیم،نوشتههانوشتهشدومیزچوبیبدونمیخو۱۲دخترعشقهیجان…. -ساراهماناولراهخوابید-
نشستیمدورمیزوآماده،من،بانویگیلانیودخترکمازنیدستانمانرارویمیزگذشتیموانگشتنمنبهدرکرمتکیهداد….
چشمهابستهشد….
ودرکرمتکانخوردوماهمهبهخیالآنکهیکیازماسهنفرتکانمیدهدتاپاسیازشبهرچهچرتوپرتمیخواستیمپرسیدیموخندیدیمو ….
اولینسوالمانساعتورودبهتهرانبودودرستساعتهفتهشبواردتهرانشدیموترسوجودهمهماراگرفتوقتی هرسهقسمخوردیمکهماتکانندادیم بهت زده چشمانم پر از اشک شد…..
هرچهبودنمیدانم اما بهت و ترس همه مارا فراگرفت و تا چند روز به آینه نگاه نمی کردیم که مبادا شبهی پشت سر ما باشد، از بخار گرفتن شیشه حمام می ترسیدم که مبادا دستان نامریی بنویسد که ‹من اینجا هستم…› و خلاصه برنامه داشتیم!
یک هفته از سفر می گذشت و مادر و پدر با هم به سفر رفته بودند و من ماندم و همسر و برادر و خانه ای درندشت….
عصرچهارشنبهبود، خسته بودم و به هرگدام که زنگ می زدم بهانه می کردند که می آیند ولی کمی دیر
هوا ابر شد و رو به تاریکی رفت، دانه دانه تمام چراغ ها را روشن کردم
هنوز به غروب مانده بود
باد شروع به وزیدن کرد و شاخه ها به پنجره می خورد و در حمام به هم خورد….
ترسیده بودم و به اختیار اشک می ریختم
وزش باد شدت گرفت و غروب هم طی شده بود
برق قطع و وصل می شد و کم و زیاد
وحشت همه وجودم را گرفت و به همسرم زنگ زدم
گریه می کردم و او سعی می کرد آرامم کند
و در میان آن بهت و وحشت نوسان برق کم شد و چراغ زرد در پارکینگ خبر از آمدن برادر داد
تمام شب را نمی توانستم روی پا بایستم و بدنم از درون می لرزید….
می دانم اشتباه کردیم….
خدایاماراببخش….
دوازده روز…
به سفر می روم…. اما این بار دلم را بار سفر می بندم و همانجا به یادگار خواهم گذاشت….
می گویند: حلالم کنید پس من هم می گویم: حلالم کنید
م – ا – د – ر
نمی دانم از کجا آن لباس کوچک دخترانه را خریده بود
ـ همانی که کمی بزرگ تر از دو وجب من بود ـ
مخمل بنفش با دامن پفی گل دار….
هردو عاشقش شده بودیم
ـ عاشق دختر تپل با موهای بلند و چشم های مشکی -
شرط بستیم،
هرکدام که زودتر خدا یک دختر کوچک هدیه داد
پیراهن بنفش برای او می شود
از آزمایشگاه که آمد بردمش آرایشگاه که تنها نباشم
ناهار را که خوردیم هر دو بی صبرانه منتظر جواب آزمایش بودیم
خبر را که داد، دستم به نرده های پله بود و جیغ کوتاهی کشیدم
قرار است مرداد صدای شیرین کودکی بپیچد لا به لای گردو های تازه به دنیا آمده
بانوی هنرمند همسایه مادر می شود…
مادر کوچک
و من امروز شرط را می بازم…
و دعا می کنم مادر و دختر هردو سالم و سر حال باشند
دعا می کنم که زودتر با دستان مهربانش لباس بنفش کوچک را بر تن معصوم دخترش بپوشاند
دعا می کنم که مرداد سرشار از شادی زود از راه برسد…
پی نوشت: من که نه خاله می شوم، نه زن عمو و نه زندایی، عمه شدن هم فعلا مانده… دلم ذوق می کند به دختر کوچکی که شاید خاله صدایم کند…. مراقب خودت و مادرت باش کوچولوی عزیز و دوست داشتنی…. ما همه اینجا بی صبرانه منتظر آمدن تو هستیم…
قصه غصه، خواندنی نیست…
قصه مال سال های پیش بود و غصه و مال این یک سال…
قصه آخر هفته های شلوغ بود که همه خانه مامان جون جمع شده بودیم
مامان جونی نوه های پسرو یه جور دیگه دوست داشت و ما نوه ها بیشتر دختر بودیم
دخترای شاد و شلوغی که یه بشقاب رو هم جابه جا نمی کن…
اولای ماه رمضون، مامان جونی آش درست می کرد، آش خوشمزه که همه محله رو آش میدادبعدش نوبت بچه ها و نوه ها بود که سر سفره با سلیقه مامان جونی صدای خنده هاشون همه محله رو برمیداشت…
مامان جونی شاد بود و نه مشکی پوشیدن دوست داشت نه طاقت اشک کسیو داشت…بابا جونی با سلیقه بود و عاشق باغبانی
-همیشه تو راه برگشت دستام پر از یاس های سفید گلدون های حیاط بود…-
پاییز طعم گس خرمالوهای باباجون بود و رنگ پرتقال های نارنجی تو زمینه سبز برگ ها
از سفر که برگشتن، به مامان جونی خبرای شاد رسید،
دخترکان شیطون و شادش قرار بود عروس بشن و
مامان جون و بابا جون دل خوشیه همه این شادیا بودن….
جمعه شب که مامان جون لباسای مهمونیا هفته های بعد رو آماده می کرد
خبر نداشت قرار دخترکای عزیزش یه جای سفید، مشک یبپوشن….قرار بود شنبه یه رنگ قشنگ واسه موهای نقره ایش انتخاب کنه که به لباساش بیاد
اما شنبه هیچ وقت نرسید…
یه سایه شوم نسشت روی اون خونه قدیمی…روی سنگ فرش حیاط
گواهش کبودی انجیرا و خشک شدن و خوشه های انگور بود….
باباجونی مریض شد، دلش واسه مامان جونی تنگ بود…دخترکا دونه دونه با چشمای مغموم لباس سفید پوشیدن
باباجون منتظر بود، زود بره پیش مامان جون و واسش بگه، نوه های کوچولو و تنبل، عروس شدن
بگه بچه های شاد با چشمای پر از اشک اهل کار و کمک شدن
-یه سالی میشد که وقتی با بابا می رفتم خرید اگه جنسی رو نمی خواست و مغازه دار اصرار می کرد
دیگه با خنده شیطنت آمیزی نمی گفت ‹ مامانم اجازه نمیده بخرم…’-
یه سالی بود که دیگه کسی نمی گفت ‹دخرا مشکی نپوشن…›
.
.
.اما باباجون طاقت نیورد از عشقش و زندگیش دور بشه…
شد درس عشق واسه همه مون
رفت تا چند شب مونده به یک ساله شدن دلتنگیشدستای مامان جونو بگیره و اشکاش دیگه نرم روی گونه هاش نچکه…
.
.
.
و من در آستانه یک سالگی با هم بودنمان باز هم چشمانم را کبود می کنم تا سرخی دلتنگی یاس های حیاط و پاییزهای خالی از طعم گس خرمالو را از لبخندهای مغموم عشقم پنهان کنم….پی نوشت: خیلی دردناک نوشتم اما واسه دل خودم نوشتم…. شرمنده! باید یه جا بغضم بشکنه
[post 65]
-بهانه می گرفت که حس پوچی می کند
ناگهان سکوت کرد و روی میز روبه روی من نشست
‹تا حالا تو حس پوچی داشتی؟!!›
سرم را از روی طرحم بلند کردم
‹خب راستش آره ولی همیشه چند روز بیشتر نبوده›
با کنجکاوی نگاهم کرد، مثل دختربچه شیطانی که می خواهد از یک راز بزرگ سر در بیاورد
دلم نمی خواست چیزی بگویم
حرف گفتنی نداشت
خودش ادامه داد
‹خب همیشه سعی کردی آدم خوبی باشی…›
بغضم گرفت و نگاهم را روی طرحم برگرداندم
‹همیشه سعی کردم اما هیچ وقت نشد…›
استاد آمد-
نفهمیدم ترم کی تمام شد که قرار است شنبه شروع شود
و بدتر از همه این است که اشتراک روزهای آزاد من و همسر تهی می شود
خدایا…. انرژی ام تمام شده است!
[بی دلیل]
همه چیز به بهترین شکل پیش میرود
همسرم مهربان است و میان بی وقتیش وقت کافی برایم می گذارد
ـمثل همیشه…ـ
نمره های مطلوب شده و معدلم حدود دو نمره پیشرفت کرده!!!
-قبلش تعریفی نداشت…ـ
انتخاب واحدم درست همان ها که می خواستم شد
وقت دندانپزشکی گرفته ام، برنامه مرتب استخر ریخته ام
کیک می پزم و صبح ها بی خیال تا نه و نیم می خوابم
شب ها تا دیروقت سرم را با اپل عزیزم گرم می کنم
اما…..
حوصله ام رفته است….
همه چیز برایم یکنواخت شده است، آنقدر که بعد از مدتی اتو زدن یک شلوار خوشحالم کرد…
نمی دانم دلیلش چیست و قرار است تا کی همین طور بگذرد….
خسته ام…
خسته…..
فقط برای تو…
نقش بیستون می کندی…
به جای نهر شیر و عسل برایم ته دیگ ماکارانی گرم کردی…
سرتا به پا گچ شده بودی
و هر بار که در خانه را باز می کنم
بند کفشهایم را دعای خیر می کنم که بهانه می شوند تا بایستم و به عشق بازی روی دیوار نگاه کنم
به نقش بیستون….
دیروقت شب بود….
همه دور هم نشسته بودیم
برادر از دوستی گفت که نفسش گرفته، که ناخوش است
به خواب رفتم….
برادر رفت به دنبال دوستی که ندانستم کیست
که بروند بیمارستان
و صبح نگاهم به پسری افتاد که همه زندگی من بود
همان که نفسش گرفته بود
فهمیدم چرا تا صبح سخت نفس کشیدم….
جمعه بود و فردایش باید اولین پروژه ام را تحویل می دادم!
تو نامم را نوشتی، روی تکه مقوای نارنجی رنگی که آن گوشه خراب مانده بود
و عطر دست نوشته ات را روزها در آغوش کیف پولت استشمام می کردم….
حالا روزها پیوسته می گذرند که دیگر به سال برسند این خاطرات لحظه های نابمان…
