Sahifeyehasti

چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند

بایگانیِ ژوئیه, 2011

ما سه تا….

دوستای خوبی بودیم…

مرداد، فروردین و اردیبهشت

عجله داشتیم که با هم به دنیا بیایم

با هم بزرگ شدیم

چندسالی هم مدرسه ای بودیم

- وقتی ماشین پیچید توی کوچه فکر کردم هانی اومده، بی خبر، زنگ درو که زدی تعجب کردم که تو، الان، اینجا؟! روسری ساتن رنگی رنگی شادت معلوم بود که با خبرای خوشی اومدی، بسته رو دادی دستم، کارتای عروسی بود! چه با سلیقه… بوی عطرتو میداد… و من با بغضی که تو لبخندشو دیدی بدرقه ات کردم….-

عصر های پنج شنبه، خونه مامان جون، حرف دل می زدیم

رازها و قول هامون

دل های شکسته ای که کنار هم چسبوندیمش

نامه هامون

- می خواستم برم مکه، نگران طرحم بودم، تو برام یه حجم عالی ساختی… و همون شد ایده اصلی پروژه من، امروز تحویلش دادم-

ما سه تا خوشبخترین دخترهای دنیاییم…

همدیگرو داریم

و من بی صبرانه منتظرم که تو لباس سفید با تاج و تور خنده هاتونو ببینم…

پی نوشت: ۲۲ و ۲۸ این ماه عروسی دو تا دختر عمه های منه که از ته دلم دوسشون دارم….

خدایا، خوشبختی و عاقبت به خیریشونو ازت می خوام

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.