Sahifeyehasti
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماندبایگانیِ خاطرات کودکی…
سفرنامه 1
نمی دانم دوست داشته باشم اين روستای دور افتاده را که آخرين روزهای تجردم در آن گذشت يا تلخی استرس و سرمای استخوان سوزش را به يادگار نگه دارم….؟!
دوشنبه، شبش از نيمه گذشته بود! قرار ترمينال آرژانتين بود، ساعت يک، سحر سه شنبه حرکت کرديم، کنار زهره نشسته بودم، خندان از همه چيز عکس می گرفت. بغضم را فرو دادم و به خانم مهندس پيامک (!) زدم، دل شکسته می روم…
شش صبح رسيديم به شهرستان نزديک روستای مورد نظر. چند ساعتی درسرما خواب ذخيره شد و بعد از صرف صبحانه همراه به سمت روستا حرکت کرديم.
روز اول به شناسايی محل گذشت آن هم در چه هوايی… باد و برف با هم می وزيد…
سرمايش استخوان شوکه می کرد و امکاناتش بی شباهت به مجموعه هتل های هيلتون نبود!!! سربازی خوبی بود در حد خودش! و ما بی دليل می خواستيم که خوش بگذرد، بهانه می گرفتيم و می خنديديم…
روز دوم در نيمه کار تعيين شيب، تنها کنار تابلوی ورودی روستا، انتظار می کشيدم تا برگردم…
پی نوشت:
*چهارشنبه عصر می ريم دوباره سفر، طولانی تر، تا يکشنبه شب يه دوره سربازی و تحمل شرايط سخت به صورت فشرده داريم 
(خصوصی: دل تنگی هم هست…. زياد… )
برعکس نوشته اين روزها!
امروز، دوشنبه
با اينکه جاويد (استاد سازه
) دو ساعت قبل از امتحان کنسل شدنشو اعلام کرد اما دل يه جماعت دانشجو + همسری مارو شاد کرد!
ديروز، يکشنبه
تا گردن در استرس امتحان سازه دست و پا می زديم
در حدی که از همون صبح که رفتيم کاخ سعدآباد تا عصر داشتيم می گشتيم 
پريروز، شنبه
روزای تحويل طرح واقعا روزای خالی و بی کاریه! اما امان از دست فشار کارای نکرده
چه قدرم که من تحت تأثيرش قرار می گيرم 
روز قبل از پريروز، جمعه
يک ساعت تمام صبح با بغض ناليدم از کارای هفته و از امتحان سازه و همسری صبور گوش می کرد… 
ساعت يک بايد می رفتم مهمونی و تا شش تشريفمو نيوردم خونه!!!
و من شرمسار از ناله هام…
پی نوشت:
*.بانوی صبور… از غمت دلم گرفت! روحش شاد…
**.در تمام طول هفته سايه «سازه» و «استاد گراميش» بالای سرمان مانور می داد که مبادا غفلت کنيم از همين يک درس تئوری!!! 
***.دعايم کنيد، نه فقط برای پاس کردن سازه در پايان ترم که برای کل زندگيم!
****. اول از همه بايد می گفتم: خداجونم… هوارتا شکرت 
*****.
(خوشم اومد، دوست داشتم بذارمش!!!)
راز…
چهارشنبه
9:00
از بچه ها جدا شدم، سر جاده روستا رسيدم،می لرزيدم، هم هوا سرد بود و هم مضطرب بودم که آن روز عصر…
هيچ کس نفهميد چرا «ليلی» سفر را نيمه رها کرد و برگشت تهران!
3:00
سوار ماشين می شوم… و به سفارش خانوم مهندس قرآن کوچکم را باز می کنم و خيره به کلمات عربی نگاه می کنم!
4:00
به محل مورد نظر می رسيم… دلم آشوب است!
4:30
چشمانم می سوزد،اشک ها تلاش می کنند بچکند و من از ترس سرخ شدن فرو می دهم بغضم را…
من با نوزده سال و هفت ماه و پنج روز سن، زندگی جديدی آغاز می کنم…
شنبه 21 فروردين 1389
انگشت دوم دست چپم رازم را فاش می کند…
يکشنبه 22 فروردين 1389
امروز می فهمم که چه قدر دوستتان دارم…
زهره، سارا، نيلوفر، پریچهر، مريم، نرگس، فاطمه، سعيده
خدايا شکرت…
پی نوشت: زندگی جديدم را دوست تر می دارم… بهترين مهندس معمار دنيا!
مردم آزاری
يک بعد از ظهر بهاری بود و من در فکر امتحان نهايی… ![]()
زينگ زينگ زينگ
-بله (نمی دونم چرا انقدر «بله» گفتنم با ناز بود
)
(صدای جنتلمن مردونه!)- سلام عزيزم!!!
- با کی کار داريد؟!!! ![]()
- با خودت ديگه خانوم!!!
- شما؟!! ![]()
- يه ذره وقت ايران نبودم منو يادت رفت؟!! ![]()
و ناگهان تق گوشيو قطع کردم!!!
مامان: کی بود؟!!!
- فکر کنم مزاحم ![]()
و دوباره زينگ زينگ زينگ
مامان: بله (با جديت تمام
)
و ناگهان انفجار خنده ![]()
و همان صدای مردانه: خيلی بده دختر صدای داييشو نشناسه!!!
من:![]()
و در همان لحظه حس شيرين انتقام در دلم جوانه زد…![]()
پی نوشت: خسته شدم از تايپ فارسی
To be continued….
يک روز با چرخش 180 درجه ای!!!
5شنبه/صبح استقلال!
من: همينجا پياده ام کنيد، خودم می رم!
مامان: پارک وی پياده ات می کنيم راحت تر بری.
نزديکای پارک وی
من: نمی شه دم يه آژانس پياده شم؟!
داداشی: پياده شو ببينم!!!
من: [چهره آويزون!] خب حالا!
5شنبه/ظهر وجدان کاری!
من: الهام زود باش، برنامه ناقصه!
الهام: يه دقيقه بريم اونور؟!
من: اِ…اِ…اِ… الهام! من که کار دارم!
چند لحظه بعد…
من: الهام! الهام! من دارم می رم!!! [:D]
5شنبه/عصر افسردگی!
مريم: چی می خوری؟!
من: [با قيافه غم] هيچی…
مريم: تعارف می کنی؟!
من: مگه با تو تعارف دارم؟! کلا اشتها ندارم!
مريم: آخی….
بازم مريم: ماکارانی می خوری؟!
من: [قيافه شبيه :دی] اوهوم!
من: [در حال خوردن ماکارانی دو لپی] پاک ديوونه شدم مريم!
اشتهام کمه! حس و حال هيچی ندارم، همش فکر و خيال و ….
مريم: کاملا بی اشتهاييت پيداست!!!!
پی نوشت:
«نه… نمی توانی تصور کنی چه قدر برايم سخت است
که صبح ها چشم هايم را باز کنم به اميد ديدنت
و شب با اضطراب نديدنت چشمانم را روی هم فشار دهم
و تاصبح، بی قرار، کابوس ببينم…
مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
به راحتی نرسيد آنکه زحمتی نکشيد»
با دل بخوانيد لطفا…
صدای دعا در گوشم می پيچد…
السلام عليک يا وارث آدم صفوه الله…
چشمانم را می بندم.
چه قدر دوست می دارم آن صبح ها را.
با چشمان رنگی اش به آينه زل می زند،
گيره موهايش را محکم می کند،
مقنعه سورمه ايش را سر می کند،
کيفش را بر می دارد،
با شتاب از پله ها پايين می دود،
سه طبقه،
و آرام آرام صدای دعا بلندتر می شود…
به سفره صبحانه می رسد
و غريبه هايی که دورش نشسته اند،
خاله را جست و جو می کند
و بعد مادر را،
لقمه ای نان و پنير مهمان او می شود،
مهمان او که زندگی اش را مديون اوست…
مادر را می بوسد،
با شتاب به سر کوچه می رود،
سرويس 7:10 می رسد…
چه روزهايی بود …
فقط 8 ساله بود…
حالا سال هاست دختربچه بزرگ شده است!
خاله در گوشه ای از اين شهر شلوغ…
و صبحانه های محرم که ديگر مهمان او نيست…
پی نوشت:
هيچ وقت اين طور نمی نوشتم، شايد بهانه اش شما باشيد…
بغضم به آرامی شکست.
برای نيمکت های چوبی درگير انقياد!
تخت چوبی حياط کهنه شده بود!
تولد هفده سالگيم بود که با پدر به پل چوبی رفتيم و سفارشتان داديم برای مهمانی چهارشنبه 10 مرداد. دو نيمکت و يک ميز چوبی قشنگ…
آن سال عصرانه خوشمزه ای با دوستانم خورديم و عکس ها انداختيم که تکيه گاهمان شما بوديد، هر سه تان!
گذر زمان از آزادی حياط به کنج پذيرايی کشاندتان…
اما شما بی خيال از اصل خود فقط چند روز تابستان را در تراس مانديد، آن هم به خاطر دوستان برادرم، با آن لباس های خاکی و شاتوتيشان!
حالا چند سالی هست که کنار کتابخانه و ميز مادر جاخوش کرده ايد.
هيچ کس نگاهتان نمی کرد!
هيچ کس فراموش کرده اصل خويش را دوست نمی دارد…
تا اينکه…
شنيده ام که کسی هست که دلتنگتان می شود…
اما من هنوز يادگار کبودی چهارشنبه را که روی ميزت دستمال می کشيدم دارم…
خب پايم درد می کند!!!
اميدوارم همه به اصل خويش رسند به دور از انقياد…
پی نوشت:
*/به مامان گفتم «نيلوفر هم…»
لبخند زد «همونی که خيلی خوشگل بود»
سرمو تکون دادم که «بله…»
دعا کرد برايت بانوی فيلسوف عزيزم…
رد پامون همه جا هست…
5 شنبه،7-آبان-1388
من + بشری + الهام + خيابون!
هيچ وقت تصور نمی کردم توی اين خيابون هنوز سه تامون کنار هم بخنديم و قدم بزنيم، با sisi بريم مغازه ببينيم…
Sisi گفت «من هنوز بچه های کلاسمون دوست ندارم، دوستی می کنم ولی… شماها چی؟!»
سرمو به نفی تکون دادم… دوست دارم اما…
هزارسالم بگذره ما و دوستيامون هيچ وقت تکرار نميشه…
ماها سال ها کنار هم زندگی کرديم، خنديديم و گريه کرديم…
شب و روزمون کنار هم بوديم، هر طرف که نگاه می کنم هستن،
همه جا رد پای با هم بودن و گذاشتيم…
جمعه 8-آبان-1388
13:00
نشستم روی تخت، تقريبا آماده ام، يه sms زدم به sisi که راه افتادين miss بنداز!
گوشی زنگ خورد!
بشری: «ما رسيديم!!!»
عجب دست فرمونی داری الهام! ايييييييول!
2:30
شيرينی فروشی!
الهام: «کوشی پس؟!!»
2:45
جلوی در خونه فاطمه اينا!
چه قدر بعد از جراحی بينی عوض شده!
واااای چه قدر اينجا شلوغه!
sisi و elenباهام اومدن تو اتاق تا آماده شم!
حس کردم که استيل رسميه مهمونا، سفيد، قرمز و راه راه رنگيه من چه قدر جلفه!!!!
فوق العاده خوش گذشت، خنديديم به همه چی!
شکلات eleman که … (اينو فقط خودمون می دونيم چيه
)
گرچه من زود اومدم!!!!
پی نوشت:
- در حين نوشتن دلگير بودم! اگه پسند نيفتاد تقصير دلمه…
- ماه ديگه تولد مهديه دعوتيم!
پراکنده….
1.
5 ساله بودم
به محض اين که منو می ديد محکم بغلم می کرد و به قول خودش يه بوس خوشمزه می کرد!
مامان می گفت «معمارا» هميشه ان قدر روحيه های لطيفی دارن….
آخرين بار 6 ساله بودم که لطافت اين معمار، گونه هامو نوازش کرد…
از همون روزا بود که خواستم معمار شم.
از وقتی يادمه،هرکی ازم می پرسيد «دوست داری چی کاره شی؟» يا بعدها که اين سؤال مسخره تبديل شد به «دوست داری تو دانشگاه چی بخونی؟» گفتم «معماری»
حالا بعد از 12 سال اون معمار مهربون و توی دانشکده ديدم، خواستم بگم من همون دخترک مو طلايی تپليم که… باور نکرد که بزرگ شدم!!!
لعنت به گذر سال ها و اين شهر شلوغ …
2.
چند روزی است که زمزمه ام شده است … «کاشکی دنيا يادش بره مارو نبينيم طلوع آفتابو…»
دلم بازم تابستون می خواد!!!
3.
جمعه قرار بريم خونه فاطمه اينا
با تمام حرف و حديث ها دلم بدجور تنگ شده
واسه اون شبا که ذرت مکزيکی می خورديم و دير می رسيديم خونه
اون شبا که دلم می گرفت و واسه باز شدنش از ساسی جون کمک می گرفتيم =))
اون شبا که با نرگس اينا می رفتيم و 10 می رسيدم خونه !!!
اون کتاب خوندنا زير نور کم!
مستور… «گفتم چيستی؟ گفتی راز..»
و اميرخانی… «ما مفسد فی الارضيم ولی اين ور مرزيم!!»
واااای که بعد از اين مهمونی حتما يه پست اساسی می ذارم
4.
چند ماهی بود که سعی کردی از دستش ندی… وقتی يادت مي اومد اون شبايی که خسته می ناليدی و اون با صبوری گوش می کرد و چه بی منت آرومت می کرد… و حالا چند روزيه که از دستش دادی… شايدم اون از دستت داد!!!
پی نوشت:
*/ اصلاحيه: تيکه های پسرا اصلا مسخره نيست!!!!
*/ عاشق زندگيم!!!
*/ الان مهرناز اينجاست!
کاش دنيا خلاصه می شد… من، تو، خاطراتمون!
کاش دنيا خلاصه می شد… من، تو، خاطراتمون!
1 مهر 1388، 9 صبح، دانشگاه شهيد بهشتی بهش زنگ زدم که بگم رسيدم اما جواب نمی داد، آخرش فهميدم داشت با استادش حرف می زد، اون روز نديدمش…
9:30 صبح، دانشکده معماری، سالن شهيد دلبری مهندس نوايی (مدير گروه معماری) : من اينجام که به شما خوش بگذره و شما اومدين که بهتون خوش بگذره!!! استرس داشتم، شديد، فاطمه رو پيدا کردم، گرچه حس غريبی داشتم اما خوشحال بودم که کنارمه…
10:30، آتليه طراحی يه ليست بلند که دارم فکر می کنم چه جوری بخرم، تمام پس اندازم می ره پاش!!!
11:30، کماکان آتليه چندتا پسر (که شديدا منو ياد شهدای سبز انداختن) اومدن تو، درم بستن «شماها سال اولی هستيد و ما سال بالايی و احتراممون ….. » و من داشتم فکر می کردم که اينجا کجاست؟!!! يکی از مثلا بهترين دانشگاه های کشور….!!!!!
12:30، خسته در راه برگشت به خونه وااااای من می خوام برم پارک!!!!
1:45، تخت طاووس من و سميرا و بال بال زدنمون واسه ماشين سيد خندان!!! چه اداها که در نيورديم، چه قدر خنديديم!
2:00، سيد خندان «غزاله جون اين پارک کجاست؟!» «سيد خندان» «دقيقا کجاست؟!!!!» «سيد خندان»
2:30، پارک!!! «فدات شم با اين آدرس دادنت!!!!» بالاخره بچه هارو پيدا کرديم و چه قدر انصافا خوش گذشت!!!!! 5:30، خونه! در حال انفجار انرژی!!!
2 مهر 1388، تجريش، مغازه اشل و سرمايه من که چه زود می رود… و من می مانم و 80 تومن پول و دو ماه مهر و آبان و قبض موبايل پاس نشده و شارژ ايرانسل رو به اتمام و ناهار و کارت سلفی که گم کردم (و حالا هم ADSL قطع شده!!!!)
3 مهر 1388 حس يه دختربچه هفت ساله دارم که فردا می خواد واسه اولين بار بره مدرسه!!!
وسط نوشت: اتفاقا مهديسم همين حسو داشت!!!
4 مهر 1388، دانشکده معماری، آتليه طراحی مقدماتی! دو ساعت امتحان که انصافا بدجوری خراب کردم! يه ساعت دور هم نشستيم و خودمونو معارفه نموديم!!!! و گريه بي دليل و بي وقفه من بعد از چرخيدن کليد خونه تو قفل…
5 مهر 1388، آتليه… و زندگی شيرين می شود… ساختن به اصطلاح خشت و نقدش!!!! بعد از ظهرم يادگيری کار با خط کش تخت عنوان نام وزين «رسم کاشی کاری کف آتليه»
6 مهر نيومدن استاد ادبيات و خشم سارا و رفتن ناگهانيش! دير رسيدن نيلوفر و گشت دور دانشگامون! کلاس مسخره عصر و تيکه های مسخره تره پسرا !!!!
7 مهر کلاس زبان!!! و ااااای که چه قدر هيجان داشتم! آتليه عصر ندادن دسته جمعی کار اولين جلسه!!!
رسم دشوار «صفحه ای پر از مثلث قائم الزاويه به ارتفاع 3cm» 8 مهر اولين جلسه کلاس رياضی و مبحث کاشی کاری!!!!
رای گيری و ….
وسط نوشت: چه قدر خنديديم
! Danet جونم اومده بود پيشم ديد چه قدر کلاسمون کرکره خنده اس!!! و اولين درس رسمی «طراحی»!!!
9 مهر خسته از يه هفته! و سرما خوردنم!!!!
10 مهر تلاش در راستای انجام تکاليف!!! و ……
پی نوشت: دوستای خوبی پيدا کردم… فاطمه، ريحانه، نيلوفر، سارا…. دوسشون دارم و خوشحالم که کنارشون هستم!
مهر گذشت…..!!!
نه تو هستی نه من و پيش تر، نه خاطراتمان…