Sahifeyehasti
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماندبایگانیِ دل نوشته روزهای من
زندگی…
بیست سال و پنج ماه و سیزده روز، به عبارتی یک عمر
و من فقط هفتاد و هفت روز زندگی کردن را به تجربه نشستم
-همان هفتاد و هفت روزی که شب هایش رویای تورا می دیدم
و روزهایش سایه سر به زیرت که شرم داشت به دختری که هفتاد و هفت روز بعد
برای هیشه برای تو می شد نگاه کند…-
می خواندم و بی اختیار گونه هایم تر می شد، غاقل از اینکه این شورآب نمک است بر زخم دل…
می خواندم و دلم حسودی می کرد برای آنچه داشت
می خواندم و شانه هایم می لرزید
می خواندم و آرزو می کردم خواندن فراموشم شود
دلم معصومیت آن هفتاد و هفت روز را طلب می کرد
نوشته ها یم برایم طعم دست نویس های دختر معصوم و عاشقی بود
که انتظار مقاومش کرده بود
و من حتی صبر آن روزها را به یادگار ندارم
مابقیش بماند…
[بدون عنوان]
صدای تند برخورد قطره ها به شیشه می پیچید
خانه نیمه تاریک بود و مثل اکثر شب ها من تنها نشسته بودم و نقشه هارا تکمیل می کردم
از پشت پنجره آشپزخانه دیدم که باد چطور برگ های پیر را روی زمین کشان کشان می برد و به دیوارها می کوبید…
پشت میز که برگشتم، لا به لای انبوه کاغذها موبایلم را برداشتم
‹ داره بچه طوفان میاد :دی›
به دقیقه نکشید که جوابم را داد
‹بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم جا میگیره توی یه آه…›
و با من هزار خاطره زنده می شود….
-هیچ وقت باران را دوست نداشتم
هم آسمان ابری برایم دلگیر بود و هم خیس شدن دررناک
دین و زندگی داشتیم
از ابرو باران غرغر می کردم
گوشه کتابم نوشت:
‹ بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو یادم میاره
حس می کنم پیش منی
وقتی که بارون میباره›
و من با خشم هفده ساله ام نالیدم ‹ دوست ندارم کسیو یادم بیاره…›
و او خندید….
مثل همیشه که بداخلاقی هایم را به لبخند پاسخ داد
و گونه هایم سرخ شد…-
مرور خاطراتم که تمام شد دلم لرزید…
او که باران را دوست دارد
پس من هم دوست خواهم داشت
از ته دلم برایش نوشتم
‹بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره›
وقتی گزینه ارسال را زدم
چشمانم مرطوب شد…
کاش کنارم بودی که سخت دلتنگم….
پی نوشت: خدایا شکرت که باران را هدیه کردی….
ذهن پاییزی
پیش تر ها که دلم نقش خاکستری می گرفت
مداد مشکیم را برمیداشتم و کبودی زیر چشم و سرخی پلکم را پنهان می کردم
گاه هم بهانه خوبی بود که از شرم عبور رد سیاه، بغض هایم به اشک ننشیند
اما دیگر حقه قدیمیم کارساز نیست…
/
روزهایم پر است از برگه و طرح و عکس
جا به جای دستم با کاغذ و کالک بریده
-نمی توانم برای سالاد آب لیمو بگیرم-
خنده های دور هم
نقش های خط خطی…
و حرف های مداوم و بی سر و ته استاد!!!
/
پاییز هوای دلم را خاکستری می کند…
بی دلیل!!!
/
هفته ها را می شمارم
۱۶
۱۵
۱۴
.
.
تا بزرگ شوم و وقتی به او می گویم
‹برای طرحت کمک نمی خوای؟!›
خنده ریزی نکند که
‹نه عزیزم دیاگرامه و …›
و من دیگر کلمه ای از حرفای تخصصیش نفهمم
که دخترک ترم سه ای را چه به ارشد سال بالایی!!!
/
راستی، یادت که نرفته؟!
چهل روز مانده و یک هفته….
/
پی نوشت:
چند ساعت متوالی کلاس ساختمان به قدر کفایت خسته ام می کند که دوست قدیمی را بعد از سال ها به لخند سردی مهمان کنم
و شرمسار شوم…
به صداقت دوستی قسم…
سوغاتم از خلیج سرما خوردگی بدی بود…
-نمی دانم چند بار در سال به بهانه کار پدر می رویم و از هوای شرجی فیض می بریم!!!-
شنبه شب را در خانه بودیم و من سالم و سرحال
نیمه های شب گلویم مرا از خواب پراند
در جدال بینشان خواب پیروز شد و من دیگری را جدی نگرفتم
صبح فقط کمی ناسازگار بود…
برای قراری با استاد و بچه ها راهی دانشکده شدم
ظهر بود که دیگر صدایم برای خودم غریب بود
-وقتی سرما خورده می شوم گوشم می گیرد و صدایم در مغزم می پیچد-
همدمم شد جعبه زرد مزین به گل های نرگس و دستمال های زرد و سفید…
شب را با التماس یه صبح رساندم
-آن هم صبح انتخاب واحد!!!-
به سختی تا نه کار انتخاب واحدم را تمام کردم!
-از مزایای دانشگاه انتخاب اینترنتی از منزل می باشد
و از معایبش آن است که لحظه ای تاخیر در انتخاب واحد
استاد محبوب را به باد می دهد -
خسته روی مبل دراز کشیده بودم
صدای خواب آلود بانو بود
می گفت می خواهد به خرید برود
گفتم مریض شده ام، تنم درد دارد
گفت سوپ می خواهی
و شروع به شمردن هرآنچه داریم کردیم
آب ماهیچه داشتند و سیب زمینی
کمی هم گوجه زد
پیاز و شیر هم ما داشتیم
زودپز را آورد دم در
کمی هم کنارم ماند و پازل چید
سپرد و رفت به قرار برای خرید….
اشک در چشمانم جمع شد…
به صداقت دوستیمان قسم که دوستت دارم بانوی هنرمند همسایه….
پی نوشت:
*\ عجب دنیایی که با فاصله روزها و کیلومترها با هم مریض می شویم دوست دوست داشتنی من…
عمری است که ذهن هم را می خوانیم…
**\ همسر مهربان من… نگاهت بغض داشت… خوب می شوم
به خاطر تو زودتر خوب می شوم که بهانه برای لحظه های زندگیم دارم…
حضورت از بسته ها دارو و مسکن برای بهتر است اما
ترس دارم بیمار شوی
که درد بکشی
می دانی که طاقت ندارم…
تولدت مبارک…
بچه بود! ۱۴-۱۵ ساله…
دستش را دراز کرد تا تراکت تبلیغاتی را دستم دهد!
عجله داشتم و بی تفاوت عبور کردم
به دقایقی نکشید که حرفای آن شب، در آلاچیق به یادم آمد…
-چهار تایی رفته بودیم بیرون…
حسابی خوش گذشت!
من کوکو سبزی درست کرده بودم…-
بی مقدمه گفت:
‹هر وقت برگه تبلیغاتی دادن بگیرید!
حتی بعدش بیندازیدش توی سطل!
اون موقع دیگه مجبور نیستن شبا برگه هارو گم و گور کنن!
این جوری پولشون حلال میشه….›
از پسرک آن قدر دور شده بودم که فقط آهی بر دلم نشیند…
به خانه رسیدم
کلید چرخید، تق صدا داد و باز شد!
مثل گلوله پشمی خودش را پرتاب کردم به سمتم!
نوازشش کردم…
در را بستم و اورا با صدای ملوسانه اش همان جا گذاشتم…
-گربه ها از نوازش گردن و پشتشان، حتی اگر با پا بشد، لذت می برند-
تشنه بودم!
به تاریخ شیر نگاه کردم
-کسی می داند که آیا گربه ها با شیر فاسد مسموم می شوند یا نه؟!!-
هنوز دم در بود!
کنارش خم شدم
معصومانه با زبانش، شیر را از ظرف گرد کم ارتفاع می خورد و من لذت می بردم…
خشکی لبانم را به رطوبت زبان تر کردم و در را بستم…
پی نوشت:
*\ امروز اینجا یک ساله می شود!
در این یک سال سیب من هزار بار چرخ خورد و با قصه جدیدی به دستم نشست….
**\صحنه دل خراشی بود… گربه ای تصادف کرده بود و از دهانش خون می آمد… لطفا با حیوانات مهربان تر باشیم!
خدا نوشت:
خدایا می دانی که چه قدر این روزها دل تنگت می شوم…
كه همچون گريه مي گيرد گلويم…
خیلی خسته ام…
پای چپم از کلاج گرفتن مداوم درد می کنه!
میاد دنبالم که بریم خونه دایی.
با همه خستگی، لباسای برادری که داره میره سفر اتو می کنم
‹همیشه واسش اتو می کنی؟!›
لبخند می زنم…
-برای تو همیشه اتو خواهم زد-
سر چهارراه می رسیم!
پسرکی غنچه های رز سفید را با سلیقه لا به لای کاغذ قرمز پیچیده
در چشمانم خواند و نزدیک ماشین شد
‹آقا فقط ۲۵۰۰›
-دلم می خواهد… -
چراغ سبز می شود و باز هم قرمز و او صبر می کند
چراغ سبز بعدی با پانزده رز سفید می رویم…
- چه حس قشنگی است… دوست داشتن تو…-
افطار می کنیم و او مثل همیشه نگران من
شب قدر است
ساعت یازده بلند می شود که برویم
زود به خانه می رسیم و به خواب می رود
روی تخت دراز می کشم و خوابم می برد
ذوازده و نیم از خواب می پرم
صدای آرام برادر است…
لباس می پوشیم و می رویم
آخرای سخنرانی است، به گشودن قرآن می رسد
دستانم می لرزد و باز می کنم…
در سایه روشن چراغ های حیاط، آیه به وضوح پیداست…
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
اشکم می چکد…
خدایا شکرت…
پی نوشت: ترجمه آیه:اى بندگان من كه در جنايت به خويش (به واسطه گناه) از حد گذشتيد، از رحمت خدا نوميد مگرديد، بىترديد خداوند همه گناهان را (به وسيله توبه هر چند شرك باشد) مىآمرزد، زيرا اوست آمرزنده و مهربان