Sahifeyehasti

چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند

بایگانیِ زمستان سرد…

خوش بختی خنده های توست….

معده ام درد می گیرد و دستم ناخودآگاه زیر قفسه سینه ام را فشار می دهد

صدای مادر می آید

‹اگه بخوای واسه تحویل خودت و همسرت از اضطراب این بلارو سر خودت بیاری واسه دیکته شب بچه ات سکته می کنی!›

صورتم که از درد جمع شده از عصبانیت دوست داشتنی مادر به لبخند می نشیند

دستم را دور می کنم و بی خیال به گشت و گذار مجازی می پردازم

نیمه پرتقال را که به سمتم می اندازد کش و قوس می خورم که در هوا بگیرمش

لبه لپتاپ به دسته مبل با صدای آهسته ای برخورد می کند

انگار دستم درد گرفته باشد، چند باری جای برخورد را نوازش می کنم

حالا که درش نیمه بسته است

سرم را به سیب گاز زده اش نزدیک می کنم

‹چیزیت که نشده کوچولوی شیطون؟!›

ـوقتی تنهایی خوراک اغلب روز و شبت می شود

همدمت همین چیزها می شود دیگر…-

سرم که عقب می رود

نگاهم قفل می شود روی صفحه کشویی گوشی که دیگر بسته نمی شود

و رطوبت مژه هایم را حس می کنم

قدر ناشناسی کردم که خراب شد

غصه ام از بابت آن است که هنوز تا تولد یک سالگیش مانده

- در زندگی همین قدر ندانستن هاست که دل می شکند

که دل سرد می شود

و قندیل هایش تیغ می شود در دست آنان که دوست می داریم-

 

پی نوشت (اصل نوشت)

خوش بختی کاغذ رنگارنگ هدیه نیست…

ظهر های شنبه است که میایی، خسته، با حجم انبوه کارهای نکرده

حتی بدون ماشین، شالت را دور گردن می پیچی

میایی که چای بخوریم با عسل خنده هایمان…

خوش بختی صفحه گوشی من است که با تمام درگیری هایت

ساعت ها منتظر درست شدنش ماندی

خوش بختی صدای خنده های توست….

 


پیشترها پاییز فقط پاییز بود و آبان فقط نم باران داشت و صدای برگ خشکیده …

اما این بار آبان رنگ صورتی دارد و عطر چوب می دهد!

 

پس از یک سال و دو ماه پرسیدم

وقتی به دنبال آرامشی چه می کنی؟!

انگشتانش را در هوا حرکت داد که قدم می زنم

و من آهسته گفتم نماز می خوانم…

سکوت کردیم!

و به نوشیدن نسکافه در هوای سرد جلوی دانشکده علوم ادامه دادیم

 

روزها مثل هم می گذرد و ما هر روز مثل روز قبل …

تکرار و تکرار و خستگی

قصه هر روز جمع ماست…

ابرهای پاییز مقصرند که رنگ خاکستری می زنند

و پنجره های قد کشیده ….

لحظه ها هنوز به قدر کفایت دوست داشتنی است

شادی های کوچک و هدیه ها و خنده ها

چای و بیسکوییت ساقه طلایی کاکائویی…

 

 

کوتاه نوشت

بی خوابی!

چند وقتی بود که خستگی روزها مجال آمدنش را نمی داد اما امشب با همه خستگی در آغوش می کشمش تا صدای باران را زمزمه کنم….

30 دی 1388 (خاطره يک روز طولانی!!!!)

ساعت 7:00 مادر صدايم می کند، يک چشمم را باز می گنم که مبادا خواب از سرم بپرد!!!

"دارم می رم. کی بيدار می شی؟!" "8 يا 8 و نيم!!!" "ساعت گذاشتی؟" "نه!!!!"

نور ضعيف آفتاب از لای پرده روی صورتم می افتد، به زحمت دنبال ساعت می گردم!

نه تايپ را تمام کرده ام و نه درس را دوره، ساعت 1 هم امتحان دارم! 11 هم به زهره، دوشيزه گيلانی، قول داده ام که پيش مانی رضايی، استاد رياضی، برويم! در دلم آرزو می کنم که نيوشا را ببينم….

ساعت 7:35 تا 8:30 کار تايپ تمام می شود!

وقتی تنهايی يک فنجان قهوه و بيسکويت برای صبحانه کفايت می کند! حالم اصلا خوب نيست! سردرد و تهوع و …

روی بسته کپسول کرم/نوک مدادی را می خوانم:ibuprofen 200mg, caffeine 40 mg paracetamol 325 mg, !!! ترکيب جالبی است، تجربه اش می کنم! امروز کارم زياد است!

کلافه شده ام از دويدن بين اتاق داداشی و پذيرايی، بين کامپيوترهای بی عرضه ای که نتوانسته اند يک CD را رايت کنند و .doc را به pdf تبديل!!!

به داداشی می زنگم و هم زمان به تلفن پدر هم جواب می دهم که "نقاش ها آمده اند و در پارکينگ را رنگ می زنند!" و در دلم خوشحالم که ايرانسلم خاموش است!!!

جالب است، وقتی داداشی يا بابا خانه اند دختر دردانه خانه می شوم، بنا، نقاش و حتی مهندس هم نبايد مرا ببينند ام وقتی کسی نيست می شوم مرد خانه و بايد به در جواب دهم حتی اگر تنها باشم!!!!

ساعت 9:45 از convert منصرف می شوم و مصمم رايت CD را پيگيری می کنم و زير لب دعای خيرم نصيب vista می شود تا بلکه هدايت شود!

بايد دوش بگيرم، شايد حالم بهتر شود!

بالاخره 10:30 به قصد دانشگاه درهای نيمه رنگ خورده را ترک می کنم! عجب نعمتی است اين کوهنوردی کوتاه!!!

می روم آتليه، کيفم را می گذارم پيش سارا و زهره و با شتاب به اتاق کپی می روم تا زودتر از اين پروژه تحقيق راحت شوم!

کمی دلهره دارم و . . .

به دانشکده رياضی می رويم، استاد نيست اما نيوشا را ديدم! اگر می دانستم، صبح آرزوهای بيشتری می کردم!

خدا عقل دهد آن دانشجويی را که ده روز بعد از امتحان هم به آن فکر می کند! (البته دور از جون ما!!!)

ناهار که نه، شيرکاکائويی می خورم، سارا شير می خورد و زهره هم ساندويچش را! نيلوفر هم می رسد.

12:40 است که دوباره با زهره به دانشکده رياضی می رويم!

هردو پاس شده ايم فقط می خواهيم بدانيم که چرا کنار 3 نمره و 4 نمره اضافه شده به خاطر کار کلاسی نصيب من فقط 0.7 بود و زهره 1.5 نمره!!!

نيوشا را می بينم، با مانی حرف زده! خنديد "پايان ترم —-" استاد با احترام رفتار کرد و گفت که تجديد نظر خواهد کرد!

نيوشا دانشجوی ارشد است، دختر فوق العاده و موفق دانشکده رياضي! پيش دانشگاهی که بودم در کتابخانه دانشگاه با او دوستی کردم!

به امتحان می رسيم، ميزهای آخر آتليه ساختمان نصيبمان می شود!

4 سؤال بامزه! 1)يک برگه از يک کتاب را فيش برداری کنيم.

2)5 سؤال برای يک پرسشنامه طرح کنيم!

3) خصوصيات فهرست (شرافت سال های تحصيلم را زير سؤال می برم و از دستمال کاغذی بهره مند می شوم!!! البته تا حدودی خودم نوشته بودم)

4) چکيده پروژه را بنويسيم!

نمی دانم miscall شماره ناشناس چه قدر بود اما بالاخره تصميم گرفتم جواب بدهم!

"شما؟!" "دو روز منو نديدی يادت رفت؟!!" "تويی بانو…."

دلم برايش تنگ شده است! خوشحالم که خوب است!

به خانم مهندس زنگ می زنم! جواب نمی دهد! کار واجبم را جدی نگرفت :(

ساعت 3 به خانه می رسم!

خوشحالم که آخرين امتحان ترم 1 را دادم! شکر!

گرچه شنبه کرکسيون داريم و 10 بهمن هم تحويل پروژه ولی خوشحالم!

دلم می خواست فردا به مهمانی بروم تا هم دخترهايم را ببينم و هم مريم را و خلاصه همه را! اما احترام به نظر مادر واجب است!

پی نوشت:

طولانی شد! شرمنده! سبک جديد خاطره نويسی!

يک هفته رنگی

رنگ به رنگ می شوم

صورتی

آبی

سبز

پا به پای من، او هم رنگ به رنک می شود

سفيد

کرم

و قهوه ای

قشنگ است

زیبا

و دوست داشتنی

هرطور نگاهش می کنم

بی رنگ هم باشد

برايم عزيز است…

خدايا!

ممنونم…

اصل نوشت:

*/ بی نهايت ممنونم از همسايه…
ماکارانی، کاکائو، شکلات صبحانه، بازی تانک و تمام لحظه های خوب اين يک هفته که خانه مان رنگ می خورد!

می دانم گاهی ناراحتی ام را برايش می برم اما خوب می داند دوست می دارمش…

**/ با هر نفسم دعايت می کنم، اما خودت هم درس بخوان!!! درست می گفتی،فکر کردن را می گويم…

***/ يه نوشته کوتاه، بخونيدش، کلی قشنگه! ;) http://www.yenafer.blogfa.com/post-14.aspx

تشکر نامه 3 (برای آجری دوست داشتنی!)

بوی رنگ تازه…

مبل های در قفس کشيده شده…

کتابخانه های خالی…

خاک…

گچ…

دوست می دارمشان!

نه به خاطر آنکه قرار است 4 سال ديگر

(آن هم مشروط به پاس کردن امتحان رياضيات امروز!!!)

معمار شوم!

که به خاطر حس تازگيش…

جريان زندگی…

و خاطره تلخِ دورِ خانه جديد!

آن روزها برايم سخت گذشت

به خاطر دور شدن از خاله ها

(خاله، فرشته عاقل بالدار، کافی است با دقت به شانه هايش نگاه کنيم…)

آن روزها من بودم و تنهايی شهريور

و صبح تا غروب، ديوارهای تازه رنگ خورده

مرا در آغوش می گرفتند…

تازه به اين خانه آمده بوديم

مادرِ از سفر برگشته و کارهای عقب مانده چند هفته نبودش!

…….

تا سال بعد هم آفتاب شهريور کابوس خانه ای خالی بود…

که آرام آرام جان گرفت…

و شد "دوست داشتنی ترين نقطه دنيا"

شلوغ، پر از حرف و خاطره…

هر بار سفر، دلتنگ تر می شوم برای اين ديوار های صبور و خسته…

پی نوشت:

به اين وبلاگ سر بزنيد تا بعدها رو کنم که… :)

www.yenafer.blogfa.com

جو نويسندگی… :D

برداشت آزاد از "چند روايت معتبر" – مصطفی مستور

آن شب که ناگهان ساکت شد، بارانی نبود، ماه کامل هم نمی درخشيد، آسمان صاف، کم ستاره ماه در نيمه راه کامل شدن، کاش هفت روز صبر می کرد تا بدر کامل! صبوری در مرامش بود اما اين بار نه…

رفت، شمردی، يک، دو، سه . . . به هفت رسيدی، گفت بايد بگويد…، و گفت که رفتنش، سکوتش، گريه اش، خنده اش و خلاصه زندگيش همه تقصير تو بود! با آرامش بغض کردی و گفتی، باشد می روم… يادداشتی گذاشت که "حق انتخاب با تو بود…"

اما تو باز هم شمردی… يک، دو، سه . . . به سيزده رسيدی! متحير به آمدنش نگاه کردی، از چشمانت خواند که سيزده را همه نحس می خوانند، کاش نمی آمد…

ردپايی حوالی چشمانت ديد… ترسيد و همه جا از آتش ترسش سوخت…

نمی دانستی، گاهی ترس هم جهانی را به آتش می کشد…

حالا سال هاست می سوزی در آتش تا به جهانی فرياد زنی که …

"مستور" راست می گفت "چنين کنند با عاشقان…."

پی نوشت:

*/ريشه اصلی نوشته پست قبل برداشت آزادی بود از يکی از قسمت های کتاب

"در سينه ات نهنگی می تپد" – عرفان نظرآهاری

**/ گوشی جديدم مبارک! دوسش می دارم! :D البته دلم واسه moto جونی تنگ ميشه!

***/ از هرگونه تعطيلاتی استقبال می شود، حتی اگر از نوع امتحانيش باشه!

تعطيلات مبارک!!!! (قيافه يکی که کلی ذوق کرده! :D )

****/ خيلی خوشحالم که خدا به من هستی داده! خدا جونم… مرسی… :*

آخر نوشت:

چند روزی به خاطر همه چيز حالم گرفته بود اما شکر که ديگه حالم گرفته نيست!

ديگه هم قرار نيست گرفته شه! بهم قول داده :P

آشفتگی ذهن آشفته شده من…

1.

بايد با او حرف بزنم!

همين حالا!

به خاطر بدقولی اش…

و نوشته اش که قلبم را آن قدر لرزاند که بشقابم دست نخورده روی ميز ماند و لب پر شد !

به من بگو که قولت را فراموش نکرده ای…

بگو که باور داری که من هنوز از "تازه مشتری های اجناس کهنه اش" نشده ام…

بگو…

با من حرف بزن…

دستم را می گذارم روی قلبم..

، مثل تو،

صدای بی قرارش را می شنوم!

می ترسم…

از بساط شيطان در حوالی هر روزه زندگيم…

من هم متنفرم از "نگاه" و "صميميت" که معامله می شود!

از خنده ها و لبخندهای هم آغوش دروغ…

بيشترش گفتنی نيست…

2.

به پيشنهاد "آشنا" قرار بود شاد بنويسم از تعطيلات امتحانی آغاز شده!

من شرمنده، که اينم شد "غم نامه پنهان". جبران می کنم!

3.

دعايم کنيد!

نه فقط به خاطر امتحان رياضيم،

به خاطر تمام زندگيم…

4.

به اين لينک هم سری بزنيد، لطفا!

با محبتی نوشته است…

http://www.yenafer.blogfa.com/post-3.aspx

تشکرنامه 2

غمگينم بانو!

بيش از آنچه تصور می کنی در نگاه های مضطربم خوانده ای…

می دانم که غمگينی

می دانم که خيلی بيشتر از من غمگينی

روزها کند می گذرد

می دانم که گذر اين روزها برای تو هم کند است

اما چه می شود کرد؟!

بانو….

حرف های دلم ديگر گفتنی نيست…

مثل دل تو…

دعا می کنم آرام شوی

مثل آن روزهای گرم تابستان…

خوشحالم که هستی…

پی نوشت:

*/بيش از تشکرنامه غم نامه بود… (تشکری، هر چند کوچک، در آن پنهان است…)

**/اين ديدگاه ها گير کرده عمومی نميشه! هيچ کس هم اينجا مزاحم نيست!

***/يه موضوع شاد می خوام واسه نوشتن! (داری؟ بده لطفا :D )

تشکرنامه 1(برای خانم مهندس!)

تابستان 81

سفر ما و شما به شمال!

ويلای کوچکی با سه اتاق خواب

يک اتاق برای خانواده شما

يک اتاق برای خانواده ما

اتاق کوچک دو تخته برای من و تو

آن شب تا صبح، نه

تا 2:30 به وقت ساعت بنفش-صورتی من

حرف زديم.

تابستان 86

سفر ما و شما به شمال!

اين بار همسايه هم بوديم.

تو تازه کنکور داده بودی و من حتی ديپلم نداشتم.

ساعت ها کنار هم بوديم.

مگر می شود تو را ديد و دوستت نداشت؟!!!

رؤيايم بود که…

ارديبهشت 87

مهمانی بود خانه يکی از دوستانمان!

روی مبل کنار هم نشسته بوديم

نيمه اول ارديبهشت بود همه چيز مثل قبل…

تير 87

خبر نامزديت شوکه ام کرد!

پيش دانشگاهی ام شروع شده بود .

به مهمانيت آمدم،

اما از ترس از دست دادن دوستيمان

تا صبح گريه کردم…

شهريور 88

و رؤيايم آرام آرام به واقعيت رسيد…

هم دانشکده ايت شدم!

نمی دانی چه قدر حس جالبی است که…!

گفته بودم که دوست می دارم مثل تو شوم…

(البته تقصير من نيست در اين مورد اخير که

رياضيات معماری تو ترم دوم ارائه شد و برای من ترم اول!)

"نمی توان کنار او بود و دوستش نداشت…"

…دختر کوچک سال پايينی…

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.