Sahifeyehasti

چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند

بایگانیِ نوشته های دوست من!

یلدا…

یلدایم بلند… به بلندای قامت تنهایی هایم…

پی نوشت: فیلتر شده ایم نصفه و نیمه!!!!

دیگه آروم نمی گیرم…

بغض هایم شانه دوست می طلبد و آرامش حرف های کسی که بفهمد دلم چه آشوبی است…

-

شنبه بود، اول اسفند

صدای بغض پدر را شنیدم که چگونه شکست

و صدای حزن آلود مادر

و اشک بود و سیاهی …

دائم فکر می کنم ، اگر ‹مامان جون› بود

هرگز پدر خمیده راه نمی رفت

اشک های من هم روی نوشته ها نمی چکید…

اگر بود….-

 

- جمعه بود

جوجه کباب ها روی ذغال پهلو به پهلو می شدند

ظهر بود و آفتاب نصف سفره را نور می داد و درخت خرمالو سایه نیمی دیگر بود…

خنده ها عطر صمیمت و دوستی می داد

و لحظه ها انتها نداشت… -

 

- باز هم جمعه بود، ولی غروب…

صدای مضطرب عمه را شنیدم که چگونه شرح حال پدربزرگ را می داد

اضطراب چشم های پدر…

تا دیر وقت انتظار کشیدم که صدای آرام پدر بگوید

‹حال پدربزرگ بهتر است›

-

 

-دوستی سیاست نمی شناسد

دوستی اخلاق می داند و عاطفه

دوستی…

و من هر هفته به احترام دوستی ها به امام زاده خواهم رفت

تا فاتحه ای را مرحم کنم بر دل شکسته ام…

-

 

- دوشنبه

 

 

-

 

شانه های دوست خود می لرزد  و من بغض هایم را فرو می دهم که بعضی دردها سکوت می طلبد

سکوت

….

و الله خیر خافظا

 

پی نوشت: اگر نامفهوم است… به آشفتگی دل ببخش!

last session…

 

12 (february)

آن سحر که به دیدنت آمدم، تا برای آخرین بار در آن شب تو را ببینم، تو… فرشته زیبای من … به نظرم آمد که خوابیده ای.

دلم برای آن گندم زار طلایی ات تنگ شده، که آن روز صبح انگشت آفتاب از لابه لای برگ ها لمسشان می کرد. برای آن لبخندی که به لب داشتی، برای اولین و آخرین بار…

برای آن ابرهای همیشه دلگیر چشمانت که تا ابد آن ها را پنهان داشتی…

برای آن لب های سرخت که برای همیشه بسته ماند، برای صدایی که هرگز نشنیدم!

دلم برایت تنگ شده… برای پرواز کردنت، افسوس که نفهمیدم پروانه ها در دستان کسی نمی مانند…

برای آن اتاق انتهای راهرو…( که می خواستم ساکن آن باشم ، اما نیستم… دیوانه ای ولگرد بیش تر نیستم…)

برای آن جام زهری که نوشیدی، همان که اینک در دستان من است ، همان که پدر دیوانه ات به تو داد، همان که…

دلم می خواهد از این غصه بمیرم… از این که تو خودت را فدای من کردی… دلم می خواهد روزی هزار بار بمیرم وقتی یادم می افتد؛ پدرت آن جام شراب را به تو داده بود تا شبی که باز هم من در کنارت بودم، آن را به من بدهی. اما تو نخواستی خاطره آن شب های گذشته ، آن گیلاس شراب زهرآلودی که مردی قبل از من در شب عروسی ات نوشیده بود و در آغوش تو … آن هنگام که قلب تو از شادی و عشق سرشار بود… وقتی که با او لذت رقصیدن را می چشیدی، جان سپرده بود، زنده شود…

نه، آن خاطره برای همیشه به همراه تو مرد…

دلم می خواهد بمیرم.

محبوبم!بالای مزارت…

دیشب تا صبح تو را لمس کردم!

گونه های را تا صبح بوییدم، نوازش کردم، لطافتش را احساس کردم.

دیشب تا صبح دوباره با تو بودم، در کنار تو . به یاد تو.

با تو سپری کردم… مثل آن شب های گذشته…

دیشب تا صبح به تو نگاه کردم، تو در دستانم بودی و تو را داشتم…

دیشب تا صبح شکوفه گیلاسی در دستم بود و تو را لمس می کردم…

دلم می خواهد بمیرم و می میرم:

          «من در بهار، روزی هزار بار، با هر شکوفه گیلاسی که بر زمین می افتد،

                                                                                  می میرم…«

p.n: farC nadaram

قسمت يکی مونده به آخر…

4 فوريه

الان چند شب است که زندانی اتاق الیزا شده ام. به این اسارت افتخار می کنم.

آن پرستار نوبت شب دارد کمکم می کند بفهمم او کیست. به من گفت از دوستش که در نوبت صبح کار می کند شنیده است الیزا 2 شب گذشته نخوابیده است! عجیب تر آن که دست از کار همیشگی اش هم کشیده . او 2 شب گذشته تنها کاری که انجام داده، این بوده که جام تخیلی زهرش را نوشیده و خودش را بر زمین انداخته و تا صبح به در خیره مانده است.

و این معنی اش آن است که من امروز می توانم پرواز کنم. می توانم بخندم. می توانم آن دو شب درد دوری و تنهایی را به شادی امشب ببخشم.

آن مرد… آن مرد پدر الیزا بوده است. و وقتی پزشک الیزا این مطالب را برایش توضیح می داده ، دوست آن پرستار شنیده است و به او گفته.

» محبوبم » دارم می آیم. دارم می آیم.

5 فوريه

» الیزا من را ببخش… من نمی توانستم به دیدنت بیایم… آن شب ها نوبت کاری من نبوده … خدای من… چه می گویم؟باید پیش تو می ماندم… من را ببخش که تنهایت گذاشتم… من را ببخش که خستگی پاهایت را دو شب است دور نکرده ام… زیبای عزیزم، من را ببخش…»

الیزا به خاطر آن شب ها که نیامده بودم، به خاطر آن که منتظرش گذاشته بودم، آن شب از رختخوابش بیرون نیامد، حتی نگاهم نکرد. فقط وقتی کنارش بودم و از او خواهش می کردم نگاهش را از من دریغ نکند ، سیل قطره اشکی که روی گونه اش غلطید، مرا با خود برد. کاش می مردم…

6 فوريه

حالم اصلا خوب نیست. می دانم تب دارم. گلویم درد می کند. آیا کسی به اندازه من مجذوب دیوانه ای شده است؟ اما من می دانم او همه چیز را می فهمد. می دانم که خودش را به دیوانگی زده است.

دنیای کثیف بیرون از این جا لیاقتش همین است که او را نداشته باشد. الیزا در دنیای بیرون حیف می شود.

امشب با این حالم آمده ام الیزا را ببینم. نمی دانم با چه رویی سرم را بالا بیاورم و به چشمهایش نگاه کنم. اما می روم به اتاقش شاید مرا بخشیده باشد. شاید او را ببینم و آرام شوم. شاید فردا خوابم ببرد…

7فوريه

» فرشته ی من» دیشب هم بال هایش را بسته بود. دیشب هم از رختخوابش بیرون نیامد. امشب » پروانه تنهای من » دوباره به پیله اش بر گشته!

حالم بد تر شده… اما از حال الیزا بد تر نیست.

8 فوريه

دیگر طاقت نداشتم. با آن که داشتم می مردم، امشب هم به اتاق الیزا رفتم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم که او جلوی چشمانم و به خاطر گناه من آب شود.

بالای تختش رفتم. چند شب گذشته به خاطر مریضی ام نزدیکش نمی شدم تا سرما نخورد، اما دیگر نمی توانستم.

برای اولین بار لطافت موهایش را احساس کردم. لطافت گونه هایش را. تا خود صبح نوازش اش کردم. با او حرف زدم. از » زیبا ترین احساس زندگی ام » خواستم دوباره لباس عروسی اش را بپوشد. خواستم که نفس کشیدن را از من دریغ نکند… خواستم دوباره برقصد.

تا صبح با گریه التماسش می کردم. صبح حالم بهتر بود. به او قول دادم تنهایش نگذارم.

( وقتی که نه خورشید، نه ماه هیچ کدام نمی توانستند به اتاق عشقم سرک بکشند، نزدیک طلوع آفتاب پیشانی اش را بوسیدم.)

9 فوريه

امروز پیش مسئول بخش رفتم و از او خواستم دو شب آخر هفته را هم بگذارد بیایم. گفتم به پول احتیاج دارم. اصرار زیاد من و اطمینانی که دوستم به او داد، باعث شد حرفهایم را باور کند.

و امشب هم کنار » الهه زیبایم» خواهم ماند. امیدوارم مرا ببخشد.

عصر 11 فوريه

کاش می توانستم تمام عمرم را به خدا می دادم و از او می خواستم دیشب هرگز صبح نمی شد. کاش می توانستم همه وجودم را می دادم اما آن شب ماه، آسمان را ترک نمی کرد.

دیشب الیزا مرا بخشیده بود. دیشب زندگی ام را به من بخشیده بود. شادی رها زیستن، با عشق نفس کشیدن، پرواز کردن ، رقصیدن و دیوانگی… تمام این ها را مهربانم به من بخشیده بود.

 دیشب که به اتاق الیزا رفتم. او موهایش را شانه زده بود. لباسش را پوشیده بود و داشت می رقصید. فرشته ام بال گشوده بود.

خدا می داند که قلبم دارد از جایش کنده می شود… خدا می داند!

وقتی که من وارد اتاق شدم، اول اعتنایی نکرد، اما کمی بعد… کمی بعد او بود که جلو آمد … زیبای من!… شیرین من!… بانوی من!… جلو آمد و دستان مرا گرفت.

مرا به خلوتش راه داده بود و تا طلوع صبح ما رقصیدیم. به همراه هم … رقصیدیم.

خوشبختی من در آن شب از آن جهت بود که او دیشب نمرد، یعنی نخواست که بمیرد! جام زهرش را ننوشید.

سحرگاه همین امروز بود که » پروانه زیبایم» از خستگی در دستان من به خواب رفت. محبوبم در آغوشم بود … نمی دانم آن آرامش چه طور به سراغم آمد ؛ ناگهان خود را یافتم در اتاقی که همه پرستاران، رئیس بخش و … پدر الیزا در آن بودند. الیزا در آغوش من! و من که با آن آرامش به خواب رفته بودم!

آرامشی که مدتها فراموشش کرده بودم.

نمی خواهم جز آن شب راجع به موضوع دیگری صحبت کنم. آن شب کوتاه! اما باید بگویم صبح… از حرکت ناگهانی من، الیزا هم بیدار شد.

رئیس بخش همه را به جز پدر الیزا از اتاق بیرون کرد. هیچ کس چیزی نمی گفت. همه فقط به هم نگاه می کردند. فقط الیزا محکم بازوی من را فشار می داد و احساس کردم دارد می لرزد، بدنش سرد شده بود.

رئیس بخش با نگاهش مرا می بلعید و دوستم از پشت پنجره به شغل از دست رفته اش می نگریست.

اما من سرخوش آن شب و با آن حال شیدایی ام به هیچ چیز فکر نمی کردم، جز ناراحتی الیزا در آن لحظه و نگاه نامفهوم پدرش.

مدتی در سکوت گذشت تا آن که پدر الیزا سکوت را شکست و به من گفت:

 بلند شو!

الیزا مرا محکم تر گرفت. نمی توانستم بلند شوم! نگاهش کردم، آرام تر شد اما رهایم نکرد.

رئیس بخش جلو آمد می خواست انگشتان الیزا را از پیراهن من جدا کند، نمی توانست. من هیچ کاری نمی توانستم بکنم.

او دوباره تلاش کرد وقتی دید نمی شود، اشاره کرد چند نفر داخل اتاق شدند و به زور الیزا را از من گرفتند. نگاهم به الیزا بود که آرام آرام اشک می ریخت، به آن دریای ناآرام…

خارج شدم ، پدرش پشت سرم آمد. با هم به اتاق مسئول بخش رفتیم. رفتارش خیلی عجیب بود. او اصلا من را مؤاخذه نکرد.از من نپرسید آن شب چه گذشت و یا من آن جا چه می کردم؟

او در کمال خونسردی قهوه اش را نوشیدتا رئیس آمد و در رابست.

من تمام مدت گیج بودم. هنوز هم هستم. هنوز که دارم این ها را می نویسم و همین حالا که چند ساعت بیش تر به دیدار دوباره الیزا نمانده است. در این فکرم که چرا پدرش نگذاشت مرا اخراج کنند؟ و حتی اصرار داشت من پزشک ویژه او باشم؟!؟

مهم نیست دلم طاقت نمی آورد. همین حالا می روم . دلم برایش تنگ شده.

11 فوريه

امشب دوستم نیامده بود. من به اتاق الیزا رفتم. خیلی غیر عادی بود. همچنان نگاهش معصوم و چهره اش زیبا بود، اما در چشمانش چیزی بود، که من نمی فهمیدم. امشب اصلا او را درک نکردم… حال عجیبی داشت. فقط کمی رقصیدیم. او با نگاهش حرف می زد. اما من خط نگاهش را نمی توانستم بخوانم! زبان نگاهش را بلد نبودم. چشم از من بر نمی داشت.

غم هایش روی شانه ام سنگینی می کرد،اما به جان می خریدم، روزی خواهد آمد که لبخند شیرینم را ببینم.

نیمه شب که شد، الیزا خودش را در آغوش من انداخت. محکم او را فشردم.نمی دانم چه حالی بود که او داشت. نمی فهمیدم…

ساعتی در آغوشم بود و بعد رهایم کرد… مرا بوسید… دستم را گرفت تا نزدیک در اتاق برد و با نگاهش خداحافظی کرد.

-        الیزا!

اما او رویش را برگرداند و به تختش رفت…

شاید خسته بود، شاید پدرش به او چیزی گفته بود… نمی دانم! از این فکرها خوابم نمی برد. نزدیک سحر است می روم از پشت پنجره الیزا راببینم.

                                           يکيش مونده… ;)

و ادامه داستان…

24 ژانويه

خوب… شب اول ترک است.تا الان که بد نبوده … می خواهم دیگر راجع به الیزا ننویسم.

خوب… آن پیرزنی که می گفتم بیمار من است. پسرش هزینه درمانش را می پردازد. پولش را هدر می دهد. چرا می خواهد او را از این خوشبختی ای که او در آن به سر می برد بیرون آورد؟ شاید هم می خواهد وجدانش را آسوده کند. برایم مهم نیست.

دیگر آن که… آه! الیزا! اصلا فکرش را هم نکن که امشب به اتاقت سرک بکشم. خداحافظ الیزا…

 

27 ژانويه

آن سه شب دوری، آن شب ها که خواستم از اعتیادم به دیوانه ای زیبا رها شوم، نتیجه اش این بود که امشب دیوانه شدم!

پنهانی به اتاقش رفتم. او اعتنایی نکرد و همچنان رقصید.

«شیرین من » مرا محو خود کرد. مرا برای ساعتی از تمام دنیا جدا کرد. انگار برای ساعتی مرده بودم. آن اتاق انتهای راهرو هیج جا نیست و همه جاست.

آن اتاق انتهای راهرو مکانی فراتر از همه مکانها و آن زمان که ملکه آن سرزمین می رقصد زمانی فراتر از همه زمانهاست…

الیزا آن قدر می رقصد که دلم برای پاهایش می سوزد، می خواستم جلویش را بگیرم، اما من فلج شده بودم! ناتوان از هر کاری به جز نگاه کردن به او ، به جز خیره شدن.

خسته که شد طوری وانمود کرد ؛انگار گیلاسی در دست دارد، گیلاسی از زهر! دستش را تا لبانش بالا برد، آن را نوشید و خودش را بر زمین انداخت. من نگرانش شدم، نمی دانستم چه کنم؟ از اتاق بیرون دویدم. به دنبال کسی که کمکم کند او را از این حال بیرون آورم .

رسوایی به بار آمد. سرپرستار از من پرسید در اتاق الیزا چه می کرده ام؟ و من که سراپا گم شده بودم در آن اتاق، حالا خودم را در برابر سر پرستار یافتم و هیچ جوابی نداشتم.

به خودم آمدم گفتم:»نمی دانم… از آن جا رد می شدم… نمی دانم… او بر زمین افتاده!»

او پوز خند زد و زیر لب گفت:» کسی از انتهای راهرو رد نمی شود!»

بی اعتنایی او داشت مرا به جوش می آورد.

در هر حال او ادامه داد:»نگران او نباش،حالش خوب است.کار هر شب اوست.فکر می کند کسی در جام شرابش زهر ریخته. کمی آنجا می ماند. حالش که خوب شد،خودش بیدار می شود…یا دوباره شروع به رقصیدن می کند یا می رود به رختخوابش…دخترک بیچاره!»

«دخترک بیچاره!»نه،این عبارت درستی نیست،این من هستم که بیچاره شدم و امشب چاره ای برایم نمانده، جز این که بر دیوانگی ام برای دیوانه و به یاد دیوانه ای در تنهایی خودم گریه کنم… مردک بیچاره!

 28 ژانويه

تصمیم خودم را گرفته ام یا برای همیشه از اینجا میروم، یا برای همیشه در کنار او می مانم. یا مرگ یا زندگی!

یا نبودن برای همیشه یا بودن با او تا ابد… تا زمانی که آهنگ زندگی با حرکات موزون او نواخته می شود…

امشب هم به اتاقش می روم. امشب و همه شب…تا زمانی که ماه را از پنجره اتاق الیزا ببینم، می روم. می خواهم نجاتش بدهم. می خواهم آن غم را از چشمانش دور کنم.

از دیشب تا حالا نخوابیده ام. اما تصمیم دارم فردا را کامل بخوابم تا نوبت صبح سی ام را هم در کنار الیزا باشم. می خواهم برای او باشم. می خواهم همه چیز را درباره او بدانم. خدا می داند چه حالی دارم…

 صبح روز سی ام

دیشب تا صبح با الیزا بودم. دیشب تا صبح من خود خود الیزا بودم.

وقتی به اتاقش رفتم … مرا شناخت. می دانم، مرا شناخت… چون یک لحظه مکث کرد. نگاهم کرد و دوباره ادامه داد… خدای من! وقتی اینها را می نویسم، دستم می لرزد…

او رقصید، جام شرابش را نوشید و افتاد.

آن زمان بود که من جرأت یافتم نزدیکش شوم… خدای من چه شبی داشتم…

با احتیاط جلو رفتم، کفش هایش را در آوردم و کف پاهایش را لمس کردم… در آن لحظه جسمم سراسر در آتش سوخت… نه به گمانم تمام وجودم منجمد شد، نمی دانم چه بلایی بر سرم می آمد وقتی پاهایش را نوازش می کردم.

 می خواستم خستگی اش را از او بگیرم.

نمی دانم چه زمانی این کار را شروع کردم ، اما وقتی به ساعتم نگاه کردم، نیمه شب بود. تنها نور مهتاب بود که اتاق الیزا را روشن می کرد. او آرام بود و هیچ حرکتی نمی کرد. تمام مدت چشمانش بسته بود. 

بدن نحیفش را بلند کردم و در تختش گذاشتم. چه شبی داشتم!

وقتی از اتاق بیرون آمدم، متوجه نگاه سنگین یک پرستار شدم. اما مهم نبود. او چه می فهمید. چه می فهمید الیزا مرا در دام خودش انداخته است. چه می فهمید دل کندن از او یعنی جان کندن من!

صبح که من روی نیمکتی در محوطه آن جا به خرده سنگ های زیر پایم خیره شده بودم، آن پرستار آمد کنارم نشست. نمی دانم چه مدت حرف می زد یا از کی شروع کرده بود. من همچنان در بهت به سر می بردم. اما فهمیدم که می گفت: درباره دیشب با کسی حرف نمی زند… اما باید مواظب باشم… مواظب چه چیزی؟

او رفت.

 30 ژانويه

در ساعت ملاقات یک مرد به دیدن الیزا آمده بود. او را نمی شناختم. فقط دیدم یک مرد شیک پوش جلوی پنجره اتاق او ایستاده و با پزشکش حرف می زند. همان لحظه کاری برایم پیش آمد، نتوانستم بفهمم که بود. به زودی می فهمم.

یک لیوان بزرگ نسکافه نوشیده ام. هر چند هنوز خواب به سراغم نیامده است. دارم به اتاق الیزا می روم.

 1 فوريه

دیشب و امشب هم در کنار او بودم. او هیچ اعتراضی نمی کند که من نگاهش می کنم. حتی وقتی کف پاهایش را مالش می دهم-  با آن که مطمئنم بیدار است- هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی دهد.

امشب با او حرف زدم. به او گفتم چه حسی دارم. و او جوابم را داد. البته که جوابم را داد. آن وقت که می خواستم با او خداحافظی کنم، آن وقت که او را در جایش گذاشتم، » شیرین من» برگشت و نگاهم کرد.

 چشمانش را باز کرد.» بانوی من» جوابم را داد. خدای من قلبم دارد مچاله می شود!

خوشحالم… اما بیش از آن و خیلی بیش تر از آن ناراحتم. چون 2 شب محبوبم را نخواهم دید. خواهم مرد…

                                        *هنوز ادامه دارد…

اين نوشته يه نوِيسنده فوق العاده اس!

شرط دوام آوردن در این دنیا، پناه بردن به یک احساس است… برای آن که زنده بمانیم ، باید عاشق شویم!

«دیوانگی» روایت پناه بردن انسانی است به «عشق» برای زنده ماندن.

نمی خواهم فریبتان دهم، این یک داستان تلخ و تخیلی است.

هیچ مردی در دنیا عاشق هیچ زنی نمی شود و هیچ زنی در دنیا شایسته عشق ورزیدن نیست…

تنها اوست که می توان با تمام وجود عاشق اش شد و عاشق اش ماند…

                                                                          تقدیم به او!

*داستان توی چند پست گذاشته میشه….

دیوانگی

14 ژانویه

دیوانه ای زیبا، در اتاق انتهای راهرو آرام می رقصید. شنیده ام هر روز صبح که بیدار می شود، لباس عروسی اش را می پوشد، موهای بلند طلایی اش را شانه می زند، مرتب که شد، شروع می کند به رقصیدن!

آنقدر می رقصد تا پرستاران بر سرش بریزند و آرام بخش به او تزریق کنند. گاهی اوقات هم دستهایش را می بندند.

این جا یک آسایشگاه روانی خصوصی است، خانواده ها بر بیمارانشان نظارت دارند. خانواده بی رحمی دارد که او را به این حال رها کرده اند.

من نوبت شب کار می کنم.شب ها احساس دیگری دارد.در شب هاست که دیوانگی به اوج می رسد!!!

 

15 ژانویه

آدم های زیادی اینجا کار می کنند. بهتر شد که نوبت شب را انتخاب کردم، کارمند ها کمتر اند.آدمهای عاقل اینجا دیوانه تر از دیوانه ها اند، دیوانه ها آزارشان کمتر است!

(دلم می خواهد به اتاق الیزا سرک بکشم. این دیوانه زیبا دارد مرا مجذوب خودش می کند.)

 

16 ژانویه

سکوت این جا را گاه گاهی نعره ای، صدای ناله ای ، صدای هق هق گریه ای بر هم می زند. گاهی اوقات هم کسی بلند بلند می خندد. صدای پاشنه ی کفش بعضی از پرستاران هم روی همه اینها.

تنها یک اتاق است که هیچ صدایی از آن بلند نمی شود، اتاق الیزا!

 

17 ژانویه

فردا روز تعطیلیه منه!

اولین روز هفته دیگر حتما سری به الیزا می زنم. آن های دیگر برایم مهم نیستند.

با این که او را زیاد نمی بینم، مطمئنم که دلم برایش تنگ می شود.

امشب کمی خسته ام و دلم گرفته. یکی از دیوانه ها که نعره می کشید خواب الیزا را بر هم زد، با یک خواب آور ترتیبش را دادم!

نمی دانم چه چیز است که مرا به سمت الیزا می کشاند. دیوانه زیبایی است. اما با تمام آرامش اش دارد ذهن مرا بر هم می زند. روزها با آخرین تصویری که از او در شب دیده ام می خوابم. به خاطر اوست که کارم را دوست دارم او به همه ثابت می کند، دیوانه ها عاقل ترین آدمها اند!

20 ژانويه

آرام و با وقار… مثل این که پروانه ای پرواز کند. مثل آنکه برگی آهسته بر زمین افتد. مثل حرکت رودخانه ای آرام. می چرخید و می رقصید.

امشب چشمهایش را از نزدیک دیدم، یک آسمان پر از ابرهای گرفته، یک دریا پر از اندوه… مرا در خود غرق می کند.

از دنیای بیرون به اینجا گریخته بودم، چون از آدمهایش  خسته شده بودم. اما اندوه چشمان الیزا همین روزهاست که مرا نابود کند.

» بانوی زیبای من»

بی پروا می گویم. او مال من است و به کسی تعلق ندارد،جز من. کدام انسان عاقلی را می شناسید که به دیوانه ای دل ببندد؟ من دلباخته خودم هستم. او را برای خودم می خواهم. بگذار تا ابد برای من برقصد!

 

21 ژانويه

امروز اصلا خوابم نبرد.امشب که خسته هستم،دیوانه ها خل شده اند! بیش تر از هر شب دیگری سرم شلوغ است. هنوز الیزا را ندیده ام. احتمالا الان بیدار است و به کار همیشگی مشغول.

از روز اولی که به اینجا آمده ام فقط راجع به الیزا نوشته ام، چرا؟

22 ژانويه

دیشب او را ندیدم. اما امشب به همراه پرستاری که می خواست داروهایش را بدهد به اتاقش رفتم.پرستار سنگ دل!

نمی دانم چه طور توانست به آن بازوهای نحیف و استخوانی اش سرنگ وارد کند.

23 ژانويه

دارم در مردابی به نام الیزا دست وپا می زنم!

نمی دانم چه مرگم شده… از روزی که در این تیمارستان استخدام شده ام، تمام زندگی ام شده او! نه… اعتراف می کنم هنوز عاشق اش نشده ام. هنوز دوستش ندارم. دلم برایش می سوزد. می خواهم بدانم چرا؟

حس کنجکاوی ام است که مرا به سمت او می کشاند. خدا کند که همین طور باشد. اما چرا حس کنجکاوی ام راجع به جک بر نمی انگیزد؟ که مثلا چرا او فکر می کند یک ماهی است و یک روز در هفته به اجبار او را از داخل وان حمام، استخر یا حوض محوطه و … در حالی که نفسش دارد بند می آید بیرون می کشند. یا آن پیرزنی که شوهرش در جوانی رهایش کرده و او هنوز دارد در خیالاتش با او زندگی می کند. یا سایر دیوانه ها؟

چرا همیشه پاهایم مرا به پشت پنجره اتاق الیزا می کشاند؟چرا به او که می رسم عقلم را از یاد می برم؟چرا چشمانم محو چشمان او می شود؟

می خواهم الیزا را ترک کنم…

  

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.