Sahifeyehasti

چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است / چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند

پاسداری شده: طراحی….

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژهٔ خود را بنویسید:

زندگی…

بیست سال و پنج ماه و سیزده روز، به عبارتی یک عمر

و من فقط هفتاد و هفت روز زندگی کردن را به تجربه نشستم

-همان هفتاد و هفت روزی که شب هایش رویای تورا می دیدم

و روزهایش سایه سر به زیرت که شرم داشت به دختری  که هفتاد و هفت روز بعد

برای هیشه برای تو می شد نگاه کند…-

 

می خواندم و بی اختیار گونه هایم تر می شد، غاقل از اینکه این شورآب نمک است بر زخم دل…

می خواندم و دلم حسودی می کرد برای آنچه داشت

می خواندم و شانه هایم می لرزید

می خواندم و آرزو می کردم خواندن فراموشم شود

دلم معصومیت آن هفتاد و هفت روز را طلب می کرد

نوشته ها یم برایم طعم  دست نویس های دختر معصوم و عاشقی بود

که انتظار مقاومش کرده بود

و من حتی صبر آن روزها را به یادگار ندارم

مابقیش بماند…

 

 

خوش بختی خنده های توست….

معده ام درد می گیرد و دستم ناخودآگاه زیر قفسه سینه ام را فشار می دهد

صدای مادر می آید

‹اگه بخوای واسه تحویل خودت و همسرت از اضطراب این بلارو سر خودت بیاری واسه دیکته شب بچه ات سکته می کنی!›

صورتم که از درد جمع شده از عصبانیت دوست داشتنی مادر به لبخند می نشیند

دستم را دور می کنم و بی خیال به گشت و گذار مجازی می پردازم

نیمه پرتقال را که به سمتم می اندازد کش و قوس می خورم که در هوا بگیرمش

لبه لپتاپ به دسته مبل با صدای آهسته ای برخورد می کند

انگار دستم درد گرفته باشد، چند باری جای برخورد را نوازش می کنم

حالا که درش نیمه بسته است

سرم را به سیب گاز زده اش نزدیک می کنم

‹چیزیت که نشده کوچولوی شیطون؟!›

ـوقتی تنهایی خوراک اغلب روز و شبت می شود

همدمت همین چیزها می شود دیگر…-

سرم که عقب می رود

نگاهم قفل می شود روی صفحه کشویی گوشی که دیگر بسته نمی شود

و رطوبت مژه هایم را حس می کنم

قدر ناشناسی کردم که خراب شد

غصه ام از بابت آن است که هنوز تا تولد یک سالگیش مانده

- در زندگی همین قدر ندانستن هاست که دل می شکند

که دل سرد می شود

و قندیل هایش تیغ می شود در دست آنان که دوست می داریم-

 

پی نوشت (اصل نوشت)

خوش بختی کاغذ رنگارنگ هدیه نیست…

ظهر های شنبه است که میایی، خسته، با حجم انبوه کارهای نکرده

حتی بدون ماشین، شالت را دور گردن می پیچی

میایی که چای بخوریم با عسل خنده هایمان…

خوش بختی صفحه گوشی من است که با تمام درگیری هایت

ساعت ها منتظر درست شدنش ماندی

خوش بختی صدای خنده های توست….

 


یلدا…

یلدایم بلند… به بلندای قامت تنهایی هایم…

پی نوشت: فیلتر شده ایم نصفه و نیمه!!!!

[بدون عنوان]

صدای تند برخورد قطره ها به شیشه می پیچید

خانه نیمه تاریک بود و مثل اکثر شب ها من تنها نشسته بودم و نقشه هارا تکمیل می کردم

از پشت پنجره آشپزخانه دیدم که باد چطور برگ های پیر را روی زمین کشان کشان می برد و به دیوارها می کوبید…

پشت میز که برگشتم، لا به لای انبوه کاغذها موبایلم را برداشتم

‹ داره بچه طوفان میاد :دی›

به دقیقه نکشید که جوابم را داد

‹بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم جا میگیره توی یه آه…›

و با من هزار خاطره زنده می شود….

 

-هیچ وقت باران را دوست نداشتم

هم آسمان ابری برایم دلگیر بود و هم  خیس شدن دررناک

دین و زندگی داشتیم

از ابرو باران غرغر می کردم

گوشه کتابم نوشت:

‹ بارونو دوست دارم هنوز

چون تورو یادم میاره

حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون میباره›

و من با خشم هفده ساله ام نالیدم ‹ دوست ندارم کسیو یادم بیاره…›

و او خندید….

مثل همیشه که بداخلاقی هایم را به لبخند پاسخ داد

و گونه هایم سرخ شد…-

 

مرور خاطراتم که تمام شد دلم لرزید…

او که باران را دوست دارد

پس من هم دوست خواهم داشت

از ته دلم برایش نوشتم

‹بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره›

وقتی گزینه ارسال را زدم

چشمانم مرطوب شد…

کاش کنارم بودی که سخت دلتنگم….

 

پی نوشت: خدایا شکرت که باران را هدیه کردی….

دیگه آروم نمی گیرم…

بغض هایم شانه دوست می طلبد و آرامش حرف های کسی که بفهمد دلم چه آشوبی است…

-

شنبه بود، اول اسفند

صدای بغض پدر را شنیدم که چگونه شکست

و صدای حزن آلود مادر

و اشک بود و سیاهی …

دائم فکر می کنم ، اگر ‹مامان جون› بود

هرگز پدر خمیده راه نمی رفت

اشک های من هم روی نوشته ها نمی چکید…

اگر بود….-

 

- جمعه بود

جوجه کباب ها روی ذغال پهلو به پهلو می شدند

ظهر بود و آفتاب نصف سفره را نور می داد و درخت خرمالو سایه نیمی دیگر بود…

خنده ها عطر صمیمت و دوستی می داد

و لحظه ها انتها نداشت… -

 

- باز هم جمعه بود، ولی غروب…

صدای مضطرب عمه را شنیدم که چگونه شرح حال پدربزرگ را می داد

اضطراب چشم های پدر…

تا دیر وقت انتظار کشیدم که صدای آرام پدر بگوید

‹حال پدربزرگ بهتر است›

-

 

-دوستی سیاست نمی شناسد

دوستی اخلاق می داند و عاطفه

دوستی…

و من هر هفته به احترام دوستی ها به امام زاده خواهم رفت

تا فاتحه ای را مرحم کنم بر دل شکسته ام…

-

 

- دوشنبه

 

 

-

 

شانه های دوست خود می لرزد  و من بغض هایم را فرو می دهم که بعضی دردها سکوت می طلبد

سکوت

….

و الله خیر خافظا

 

پی نوشت: اگر نامفهوم است… به آشفتگی دل ببخش!

پیشترها پاییز فقط پاییز بود و آبان فقط نم باران داشت و صدای برگ خشکیده …

اما این بار آبان رنگ صورتی دارد و عطر چوب می دهد!

 

پس از یک سال و دو ماه پرسیدم

وقتی به دنبال آرامشی چه می کنی؟!

انگشتانش را در هوا حرکت داد که قدم می زنم

و من آهسته گفتم نماز می خوانم…

سکوت کردیم!

و به نوشیدن نسکافه در هوای سرد جلوی دانشکده علوم ادامه دادیم

 

روزها مثل هم می گذرد و ما هر روز مثل روز قبل …

تکرار و تکرار و خستگی

قصه هر روز جمع ماست…

ابرهای پاییز مقصرند که رنگ خاکستری می زنند

و پنجره های قد کشیده ….

لحظه ها هنوز به قدر کفایت دوست داشتنی است

شادی های کوچک و هدیه ها و خنده ها

چای و بیسکوییت ساقه طلایی کاکائویی…

 

 

بهانه….

لحظه های نابی است…

وقتی گرمای بخاری گونه ام را نوازش می دهد،

و چشمانم میزبان نور چراغ های خیابان است،

و تو بلند می خوانی و من هیچ از آهنگ نمی فهمم که صدایت

آهنگ لحظه لحظه های من است….

وقتی خسته سر میز ناهار می نشینم

آنقدر آشفته که آستین دست چپم تا شده می ماند

و تو در چشمانم نگاه می کنی و می خندی

‹غذات خیلی خوشمزه اس، امروز به یاد موندنیه›

و من در دلم می گویم که تو

طعم لحظه لحظه های منی….

خانه سرد است و کارهای زیاد بهانه گیرم می کند

و تو مهربانیت را آغوش گرمی می کنی

و من شرمسار از بهانه هایم

در آغوش مهربانیت غرق می شوم….

 

 

تولدت مبارک!

 

پی نوشت:

*\گاهی باید فقط برای یک نفر نوشت، همان یک نفر که می شود همه وجود خودت…

*\اگر غریبه ای، سنگ نشو بر شیشه خوشبختیمان و با دعایی عشقمان را در پناه خدا ابدی کن.

 

کوتاه نوشت

بی خوابی!

چند وقتی بود که خستگی روزها مجال آمدنش را نمی داد اما امشب با همه خستگی در آغوش می کشمش تا صدای باران را زمزمه کنم….

ذهن پاییزی

پیش تر ها که دلم نقش خاکستری می گرفت

مداد مشکیم را برمیداشتم و  کبودی زیر چشم و سرخی پلکم را پنهان می کردم

گاه هم بهانه خوبی بود که از شرم عبور رد سیاه، بغض هایم به اشک ننشیند

اما دیگر حقه قدیمیم کارساز نیست…

/

روزهایم پر است از برگه و طرح و عکس

جا به جای دستم با کاغذ و کالک بریده

-نمی توانم برای سالاد آب لیمو بگیرم-

خنده های دور هم

نقش های خط خطی…

و حرف های مداوم و بی سر و ته استاد!!!

/

پاییز هوای دلم را خاکستری می کند…

بی دلیل!!!

/

هفته ها را می شمارم

۱۶

۱۵

۱۴

.

.

تا بزرگ شوم و وقتی به او می گویم

‹برای طرحت کمک نمی خوای؟!›

خنده ریزی  نکند که

‹نه عزیزم دیاگرامه و …›

و من دیگر کلمه ای از حرفای تخصصیش نفهمم

که دخترک ترم سه ای را چه به ارشد سال بالایی!!!

/

راستی، یادت که نرفته؟!

چهل روز مانده و یک هفته….

/

پی نوشت:

چند ساعت متوالی کلاس ساختمان به قدر کفایت خسته ام می کند که دوست قدیمی را بعد از سال ها به لخند سردی مهمان کنم

و شرمسار شوم…

« ورودی‌های تازه‌تر · ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.